احیاگران زبان و ادب پارسی و ارادت به اهل بیت (3)

دقیقی طوسی و اهل بیت هدی علیهم السلام

گردآوری: مسعود بسیطی

 

دقيقى طوسى؛
ابو منصور محمد بن احمد طوسی مشهور به دقیقی (متولد۳۲۰ ه ش) از نخستین استوانه های شعر پارسی است. عده ای او را از معدود شاعران ادبیات کهن فارسی می دانند که آیین زرتشتی داشته است. در حقیقت بنیانگزار سرودن شاهنامه مشهور فردوسی، دقیقی بود. اما به علت آنکه وی به دست غلام خود كشته شد، تکمیل شاهنامه پایان نیافت و دقیقی در آن کار بزرگ ناکام ماند. بعد ها فردوسی بزرگ در تدوین شاهنامه از حدود هزار بیت از سروده های دقیقی بهره برد و از ابیات سروده شده دقیقی در شاهنامه استفاده کرد.
امروزه از شعر دقیقی به جز هزار بیتی که در شاهنامه گنجانده شده، تنها نزدیک به سیصد بیت قطعه، قصیده، غزل و شعرهای پراکنده از او به یادگار مانده است.

با آنکه ظاهرا دقیقی تا لحظه مرگ بر آیین زرتشت بوده است، اما توجه و ارادت او به اهل بیت رسول رحمت را می توان در همین معدود ابیات باقی مانده از وی دید. کاش پیشینیان ما اهتمام بیشتری در حفظ این میراث جهانی می نمودند تا امروزه تشنگان بیشتری از این دریای زلال مدح آل الله سیراب می گشتند.

 

امیر مومنان علی علیه السلام در اشعار دقیقی:

با بررسی های صورت گرفته توسط کارشناسان ادبی، می توان گفت که این سروده دقیقی در بیت زیر، قدیمی ترین شعر فارسی است که در آن از واقعه بزرگ روز غدیرخم سخن به میان آمده است. پر واضح است که مراد از «امیر روز غدیر» در این بیت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) است.


كيوس وار بگيرد همى به چشم آلوس
بسان فرّخ شهبا امير روز غدير

 

فاطمه زهرا (س) در اشعار دقیقی:

شعر فاطمی از شاخه‌های شعر آیینی است که در آن، به شأن، مقام و همچنین گوشه‌هایی از زندگانی یگانه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سّلم پرداخته می‌شود. برخی این بیت دقیقی طوسی، شاعر قرن چهارم را پس از ابیات رودکی در مدح حضرت زهرا، قدیمی‌ترین  شعر فاطمی دانسته و دقیقی را نخستین شاعر فاطمی برمی‌شمارند:

چنان بر من کند آن جور و بیداد

نکردند آل بوسفیان به شُبَّر

چنان چون من بر او گریم، نگرید

ابَر شُبَّیر، زهرا روز محشر

 

شاعر در این بیت، گریستنِ خود را شدیدتر از گریستن حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بر امام حسین (علیه السّلام) می‌داند.

ذیلا قصیده مذکور تقدیم خوانندگان گرامی می گردد:

 

پری چهره بتی عیار و دلبر

نگاری سرو قدّ و ماه منظر

سیه چشمی که تا رویش بدیدم

سرشکم خون شدست و بر مشجر

اگر نه دل همی خواهی سپردن

بدان مژگان زهر آلود منگر

وگر نه بر بلا خواهی گذشتن

بر آتش بگذر و بردرش مگذر

بسان آتش تیزست عشقش

چنان چون دو رخش همرنگ آذر

بسان سرو سیمین است قدّش

ولیکن بر سرش ماه منور

فریش آن روی دیبا رنگ چینی

که رشک آرد بر او گلبرگ تر بر

فریش آن لب که تا ایدر نیامد

ز خلد آیین بوسه نامد ایدر

از آن شکر لبانست اینکه دایم

گدازانم چو اندر آب شکر

از آن لاغر میانست آنکه عشقم

چنین فربه شدست و صبر لاغر

به چهره یوسف دیگر ولیکن

به هجرانش منم یعقوب دیگر

اگر بتگر چنان پیکر نگارد

مریزاد آن خجسته دست بتگر

و گر آزر چنو دانست کردن

درود از جان من بر جان آزر

صنوبر دیدم و هرگز ندیدم

درخت سیم کش بر سر صنوبر

چنان کز چشم او ترسم نترسید

جهود خیبری از تیغ حیدر

چنان کان چشم او کردست با من

نکرد آن نامور حیدر به خیبر

چنان بر من کند او جور و بیداد

نکردند آل بوسفیان به شُّبر

چنان چون من برو گریم نگریید

ابر شبیر زهرا روز محشر

مرا گوید ز چندین شعر شاهان

ز چندین عاشقانه شعر دلبر

بمن ده تا بدارم یادگاری

بپرده ی چشم بنویسم به عنبر

به حلقه ی زلفک خویشش ببندم

چو تعویذی فرو آویزم از بر

کم از شعری که سوی ما فرستی

نه ام اندر خور گفتار وز در

مگر خود شعر بر من برنزیبد

مگر خود نیستم ای دوست در خور

ایا ناپاک دار این خواریم بس

بدین اندر نیارم سر بچنبر

چرا بنویسیم باری مدیحی

امیر نامداران شاه مهتر

کدامست آنکه گویی روی گیتی

بیفروزد به بوسعد مظفر

چو نام آن نگار آمد بگوشم

فرو باریدم از چشم آب احمر

فراقش صورتی شد پیشم اندر

خیالی دیدمش مکروه و منکر

بترسیدم که ناگاهان کنارم

تهی گرداند از بستان عبهر

چو از من بگسلد کی بینمش باز

کی آید این گذشته رنج را بر

فرو بارید ابر از دیدگانم

بر آن خورشید کش بالا صنوبر

همی بگریستم تا ز آب چشمم

چو روی یار من شد روی کشور

چو روی یار من شد دهر گوئی

همی عارض بشوید بآب کوثر

بکردار درفش کاویانی

بنقش وشی و کوفی سراسر

بپوشیده لباس فرودینی

بیفکنده لباس ماه آذر

گل اندر بوستانان بشکفیده

بسان گلبنان باغ پر بر

تو گویی هر یکی حور بهشتی است

بدست هر یک از یاقوت مجمر

بصد گونه نگار آراسته باغ

بنقش و شی و نقش مسطر

بکاخ میر ما ماند بخوبی

گشاده بر همه آزادگان در

سحرگاهان که باد نرم جنبد

بجنباند درخت سرخ و اصفر

تو پنداری که از گردون ستاره

همی باریده بر دریای اخضر

نگار اندر نگار و لون در لون

هزاران در شده پیکر به پیکر

بزیر دیبه سبز اندر آنک

ترنج سبز و زرد از بار بنگر

یکی چون حقه ی از زرّ خفچه است

یکی چون بیضه ی بینی ز عنبر

بنفشه ز یر و زیر شاخ سوسن

چو بر دیبای زنگاری مزّبر

بشادروان شهر آزاد ماند

که اسکندر برو پاشید گوهر

درخت سبز تازه شام و شبگیر

که ماه از برهمی تابد بر او بر

درفش میر بوسعدست گوئی

فروزان از سرش بر تاج گوهر

بگیتی ز آب و آتش تیز تر نیست

دو جانند و دو سلطان ستمگر

ترا سیمرغ و تیر گز نباید

نه رخش جادو و زال فسونگر

گر او رفتی بجای حیدر گرد

برزم شاه گردان عمرو و عنتر

نه ز آهن درع بایستی نه دلدل

نه سر پایانش بایستی نه مغفر

عدو را بهره از تو غل و پاوند

ولی را بهره از تو تاج و پر گر

یکی زردشت وارم آرزویست

که پیشت زند را بر خوانم از بر

در آب گرم در ماندست پایم

چو در زرفین در انگشت ازهر

ديوان دقيقى طوسى، به اهتمام محمد جواد شريعت، چاپ اول، تهران، انتشارات اساطير، 1368ش، ص102و103

logo test

ارتباط با ما